جمله های بر آمده از دل (۱)
در ادامه دمطلب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه
1387/01/24ساعت 13:10 توسط مترسک
|
آنچه باعث غرق شدن می شود فرو رفتن در آب نیست بلکه ماندن در زیر آب است
(مبارزان راه روشنایی)
+
نوشته شده در جمعه
1387/01/16ساعت 12:54 توسط مترسک
|
به خاطر داشته باشید موفقیت در واقع ثمره ی قضاوت صحیح است. قضاوت صحیح ناشی از تجربه و تجربه غالباْ ثمره ی قضاوت غلط است
(آنتونی رابینز)
+
نوشته شده در جمعه
1387/01/16ساعت 12:53 توسط مترسک
|
وقتی که به جز عشق هیچ چیز برایمان باقی نمانده باشد برای نخستین بار آگاه می شویم که فقط عشق کافی است
(آنونیموس)
+
نوشته شده در جمعه
1387/01/16ساعت 12:52 توسط مترسک
|
انسان نیاز به انتخاب سرنوشتش دارد نه پذیرش آن
(پائولوکوئیلو)
+
نوشته شده در جمعه
1387/01/16ساعت 12:49 توسط مترسک
|
ترانه ی من
همانند امواج که به شنزار ساحل راه می جویند
دقایق عمر مانیز به سوی فرجام خویش می شتابند
دقیقه ها به یکدیگر جای می سپارند
و در کشاکشی پیاپی از هم پیشی می جویند
ولادت که روزگاری از گوهر نور بود
به سوی بلوغ می خزد و آن گاه که تاج بر سرش نهادند
خسوف های کژخیم شکوهش را به ستیزه می خیزند
زمان که بخشنده بود موهبت های خویش را تباه می سازد
آری زمان فره جوانی را می پژمرد
بر ابروان زیبا شیارهای موازی در می افکند
و گوهر های نادر طبیعت را در کام میکشد
از گزند داس دروگر وقت هیچ روینده را زنهار نیست
مگر ترانه ی من که در روزگار نامده بر جای می ماند
تا به ناخواست دست جفا پیشه دهر ارج تو را بسراید
(شکسپیر)
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/01/15ساعت 14:11 توسط مترسک
|
خدا
نه برای خورشید
و نه برای زمین
بلکه برای تمام گلهایی که برایمان می فرستد
چشم به راه پاسخ است
(قسمتی از شعر چشم به راه اثر رابیندرانات تاگور)
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/01/15ساعت 13:49 توسط مترسک
|
هر کودکی
با این پیام
به دنیا می آید
که خدا
هنوز
از انسان نومید نیست
(قسمت هایی از شعر چشم به راه اثر رابیندرانات تاگور)
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/01/15ساعت 13:47 توسط مترسک
|
روزی مرد مومنی ناگهان تمام ثروتش را از دست داد. او پس از این که کاملا فقیر شد و هیچ ثروتی نداشت تمام شب و زور دعا میکرد که خدایا بگذار من یکبار در مسابقه ی بخت آزمایی برنده شوم.سالها همین گونه سپری شد و او هیچگاه برنده ی مسابقه ی بخت آزمایی نشد.سرانجام در اوج فقر مرد ولی آن زمان فردی با ایمان بود به همین دلیل روانه ی بهشت شد. وقتی به در بهشت رسید از وارد شدن به آن سر باز زد و بلند فریاد زد: تمام وعده هایی که به من دادی دروغ بود. وخدا در جواب گفت: نه! من در تمام اوقات با تمام وجود حاضر بودم کمکت کنم ولی تو حتی یکبار بلیت بخت آزمایی نگرفتی
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/01/11ساعت 11:42 توسط مترسک
|
روزی شخصی با قطار به شهری رفت به نام (شهر همه جا) در آنجا متوجه چیز عجیبی شد ...
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/01/11ساعت 11:34 توسط مترسک
|
جمله هایی برآمده از دل
در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/01/11ساعت 11:21 توسط مترسک
|
هرگاه که می اندیشیم مشکل بیرون ماست خود آن اندیشه مشکل ماست.
(استفان کاوی)
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/01/05ساعت 9:13 توسط مترسک
|
شیفتگان پرواز را میل خزیدن نیست.
(هلن کلر)
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/01/05ساعت 9:12 توسط مترسک
|
بعضی مردم را همیشه میتوان فریب داد و بعضی اوقات میتوان همه ی مردم را فریب داد ولی نمیتوان همیشه همه ی مردم را فریب داد ...
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/01/05ساعت 9:9 توسط مترسک
|
عبارت زیر روی سنگ قبر یک کشیش نوشته شده است:
جوان و آزاد بود.تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتند و در خیال خودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم وقتی پیرتر و عاقلتر شدم فهمیدم که دنیا تغییر نمیکند بنابراین توقعم را کم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم. ولی کشورم هم نمیخواست عوض شود. به میاان سالی رسیدم آخرین توانایی هایم را به کار گرفتم که فقط خانواده ام را عوض کنم ولی پناه به خدا آنها هم نمی خواستند عوض شوند و اینک در بستر مرگ آرمیده ام و ناگهان دریافتم که اگر فقط خود را عوض میکردم خانواده ام هم عوض میشد و با پشت گرمی آنها توانستم کشورم را هم عوض کنم و چه کس می داند شاید می توانستم دنیا را هم عوض کنم.
(غذای روح-وعده اول)
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/01/04ساعت 17:45 توسط مترسک
|
اگر در روح فروغ باشد در شخص زیبایی خواهد بود.
اگر در شخص زیبایی باشد در خانه هماهنگی خواهد بود.
اگر در خانه هماهنگی باشد در ملت نظم خواهد بود.
اگر در ملت نظم باشد در جهان صلح خواهد بود.
(ضرب المثل چینی)
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/01/04ساعت 17:38 توسط مترسک
|
دور روز در هفته است که نسبت به آنها هرگز نگران نیستم. دو روز بدون هراس و دغدغه. یک از این روزها دیروز است و دیگری فردا.
(رابرت بردت)
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/01/04ساعت 17:37 توسط مترسک
|
من در ساحل دریا ایستاده ام و کشتی در کنارم بادبان های سفیدش را در نسیم ملایم صبحگاهی باز میکند و عازم اقیانوس آبی میگردد. کشتی زیبا و محکم است و من تا جایی که کشتی مثل نقطه ی ابر مانندی می شود و به جایی که آسمان و دریا به هم میپیوندند می رسد آن را نظاره میکنم. کسی در کنار من میگوید: آنجا او رفته است
او فقط از دید من رفته است همین و بس. کشتی هنوز به همان بزرگی و قدرتی است که در کنار من بود و هنوز هم میتواند بار خود را به مقصد برساند. در ذهن من کوچک شده. درست لحظه ای ک یکی در کنار من می گوید: آنجا او رفته است
در آن سوی دیگری یکی آمدن او را تماشا میکند و صداهایی خبر خوش آمدن کشتی را پخش می کنند و این همان مرگ است
(خود مقدس شما)
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/01/04ساعت 17:34 توسط مترسک
|
قصه اين جوري شروع شد ....... که توي بيقراري من تو رسيدي. منو ديدي. مثل خورشيد تو دميدي به تن مرده ي عشقم تو تابيدي. منو ديدي. منو ديدي قصه اينجوري شروع شد......... اون سواره خسته راهي که کشيدي تا در خونه ي احساس و پريدي. منو ديدي .منو ديدي قصه اينجوري شروع شد...... قصه ي عشق منو تو. قصه ي پاييز وبرگه. قصه ي برف وتگرگه .قصه ي جنگل و رازه . قصه ي دردو نيازه . قصه ي دردو نيازه. قصه اينجوري شروع شد ..... !!!
+
نوشته شده در شنبه
1387/01/03ساعت 9:9 توسط مترسک
|
اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي
+
نوشته شده در شنبه
1387/01/03ساعت 9:9 توسط مترسک
|
هستی تو را اینگونه که هستی میخواهد. از این رو همین هستی که هستی. هستی این گونه که هستی به تو نیاز دارد وگرنه کس دیگری را به وجود می آورد نه تو را. بنابراین خود نبودن غیر مذهبی ترین کار ماست.
(اوشو)
+
نوشته شده در جمعه
1387/01/02ساعت 17:53 توسط مترسک
|
برای اینکه ببینم چشمانم را میبندم
(پل گوگن)
+
نوشته شده در جمعه
1387/01/02ساعت 17:50 توسط مترسک
|
تنها چیزی که خدا از بشر می خواهد یک قلب آرام است
(میستر اکهارات)
+
نوشته شده در جمعه
1387/01/02ساعت 17:49 توسط مترسک
|
دست هایی که در حال خدمتند مقدس تر از لب هایی هستند که دعا می خوانند
(ساتیا سایی بابا)
+
نوشته شده در جمعه
1387/01/02ساعت 17:47 توسط مترسک
|
پیش از ازدواج شش نظریه برای بزرگ کردن بچه داشتم ولی اکنون شش بچه دارم با هیچ نظری.
(ژان ویلموت)
+
نوشته شده در جمعه
1387/01/02ساعت 17:46 توسط مترسک
|
محبت یعنی دوست داشتن مردم بیش از استحقاق آنها
(زیگ زیگلار)
+
نوشته شده در جمعه
1387/01/02ساعت 12:27 توسط مترسک
|
در کنار مزار من نایست و گریه نکن.
من در آنجا حضور ندارم و هنوز نخوابیده ام.
من هزاران بادی هستم که به هر سو می وزد.
من همان بلوری هستم که بر روی برف ها می درخشد.
من همان خورشیدی هستم که دانه را پخته میکند.
من همان باران ملایم پاییزی هستم.
من آنجا حضور ندارم.
من هنوز نخوابیده ام.
(سفر مقدس)
+
نوشته شده در جمعه
1387/01/02ساعت 12:25 توسط مترسک
|
این داستان داستان یک موج کوچک است که به امید دوام بسیار با حرکاتی سریع در اقیانوس بی کران پایین و بالا می رود و از نسیم و هوای تازه لذت می برد تا اینکه متوجه می شود موج هایی که جلو او هستند به ساحل می کوبند و منهدم می شوند. موج میگوید: خدای من چه وحشتناک است!ببین چه بر سر من خواهد آمد! سپس موج دیگری از راه میرسد. او ناراحتی موج اول را می بیند و از او میپرسد : چرا این قدر ناراحت به نظر می رسی؟
موج اول می گوید:تو نمیدانی! اما همه داریم از بین میرویم! همه ما موج ها داریم به هیچ تبدیل می شویم! این وحشتناک نیست؟
موج دوم میگوید: نه! تو این را درک نمیکنی که تو بخشی از اقیانوس هستی
(سه شنبه ها با موری)
+
نوشته شده در جمعه
1387/01/02ساعت 12:20 توسط مترسک
|
امروز اولین روز بقیه زندگی شماست
رابرت گرسیولد
+
نوشته شده در جمعه
1387/01/02ساعت 12:15 توسط مترسک
|